تبليغاتX
نوشته‌های عباس مقامی

نوشته‌های عباس مقامی

صحنه اول:

سر جلسه امتحان نشستیم. ناگهان صدای وحشتناکی ساختمان دانشکده رو به لرزه در میاره. یکی میگه بمب ترکید. اون یکی میگه زلزله بود؟! سومی با خوشحالی میگه حمله کردند.

صحنه دوم:

دم در دانشکده شلوغه. تعداد زیادی گرد محل حادثه جمع شدند. از دانشجوهای بزرگترین دانشگاه علوم انسانی (کشور یا خاورمیانه یا حتی شاید دنیا) گرفته تا نیروهای انتظامی و امنیتی و ... . می‌شنوم که یک موتوری ماده منفجره رو چسبونده به ماشین مورد نظر و رفته. خدا میدونه کدوم یک از عزیزان دیگه این مملکت رو به شهادت رسوندند؟

صحنه سوم:

توی حیاط دانشکده علوم اجتماعی ایستادم. بنده خدایی از دانشجوهای ارشد نزدیک میاد و می‌پرسه: اینجا استادی به نام "احمدی روشن" داریم؟ جواب میدم نه؛ چطور مگه؟ ادامه میده: اعلام کردند که فرد داخل ماشین استادی بوده با این نام. گفتم: آخه اساتید علوم انسانی رو چه کار به ترور؟ مگه این‌ها احمق شدند با دست خودشون جلوی راه خودشون مانع درست کنند و اساتید ما رو ...؟ حالا درسته آخرالزمان شده و همه چیز جا به جا؛ اما دیگه نه تا این حد.

صحنه چهارم:

بر می‌گردم دم در دانشکده. همه سر جای خودشون هستند و کماکان نظاره‌گر. در حال انتقال ماشین به روی جرثقیلند. من هم خیره شدم به محل. و کماکان دانشکده علوم اجتماعی ما با تمام محتویاتش، محکم به راه خود ادامه می‌دهد. بدون هیچگونه اخلالی در روند دلسوزانه! و خالصانه‌اش! خلوص در جهت ... !

*

- راه شیعه با خونش ادامه دارد... .

- تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند. - حضرت روح‌الله (ره) -

*

الّلـــهُمَّ عَـــجِّــل لِــوَلــیِــکَ الـــفَـــرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، جمعه 23 دی1390، ساعت 12:24 ]

امروز با یکی از دوستان کرمانشاهی صحبت می‌کردم؛ می‌گفت توی سفر آقا به استانشون، توی گلزار شهدای کنگاور، اتفاقی ایشون رو از نزدیک زیارت کردند. یه خواهش از رهبر می‎کنند و چند روز بعد در حالی که اصلاً فکرش رو نمی‌کردند، یه انگشتر نقره به در خونشون ارسال میشه.

فردای دیدار با آقا هم اسمش توی حج دانشجویی در میاد. اونقدر خوشحال و از خود بیخود بود که اول فکر کردم، دیوانه شده. بعد که جریان رو فهمیدم، متوجه شدم که انصافاً حق داره اینطوری باشه.

خدایا یعنی قسمت ما هم میشه... ؟

*

نمیدونم ما تا کی باید به این فوتبال – بهتره بگیم برخی فوتبالیست‌های سخیف – بها بدیم. آقایونی که با برجسته کردن فوتبال در رسانه‌ها – علی الخصوص رسانه ملی ــ بازیکن‌ها رو الگوی جوان‌ها کردند و ذائقه‌ها رو تغییر دادند،حالا تشریف بیارن عواقبش رو هم تحویل بگیرند.

*

اگر فرصتی پیدا شد، روزهای یکشنبه، ساعت 4 بعد از ظهر، رادیو "گفت‌وگو" رو گوش کنید. برنامه "رصد" با موضوع جریان‌شناسی فکری – فرهنگی؛ کارشناس/مجری برنامه هم دوست گرامی ما، جناب علیرضا بلیغ هستند.

*

کمتر از یک ماه به محرم مانده... . چه صفایی داره روضه‌های میثم مطیعی... .

*

الّلـــهُمَّ عَـــجِّــل لِــوَلــیِــکَ الـــفَـــرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، دوشنبه 9 آبان1390، ساعت 15:37 ]
صفا و مروه دیده‌ام

گرد حرم دویده‌ام

هیچ کجا برای من 

کرب و بلا نمی‌شود

السلام علیک یا اباعبدالله...

 

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، جمعه 17 تیر1390، ساعت 20:42 ]
  • این روزها رفتن سر کلاس در دانشکده، به یک سوهان روح تبدیل شده.

  • فهم بعضی از اساتید و دانشجوهای پر مدعای دانشکده ما در این حد است که هر چی می‌خوان به صورت مستقیم و غیر‌مستقیم می‌گن؛ اما وقتی تو شروع می‌کنی به صحبت با زبان خودشون تا در مقام پاسخ دادن قرار بگیری، سریع بهت انگ سیاسی بودن و ... می‌زنن.

  • نمی‌دونم چرا برخی از اساتید دائماً سعی می‌کنن درگیری‌های سوریه رو به دیگر تحولات کشورهای عربی بچسبونن؟!

  • خیلی خوشحالم از اینکه بالاخره مسئولین دانشگاه تصمیم گرفتن که بن خرید کتاب به دانشجوها بدن. احتمالاً توی چند هفته آینده به عنوان مسئول نمونه در زمینه ترویج کتاب و کتابخوانی شناخته بشن!!!

  • یک پیشنهاد: کتاب "تپه جاویدی و راز اشلو"، محصول جدید انتشارات "ملک اعظم" رو بخونید. (الآن تعدادی از دوستان در حال برچسب‌زنی به بنده هستند)

 توضیح: کتاب فوق در رابطه با شهید "مرتضی جاویدی"، یکی از شهدای شهر ماست. سعید عاکف او را شهید برونسی استان فارس خوانده.

*

الّلـــهُمَّ عَـــجِّــل لِــوَلــیِــکَ الـــفَـــرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، چهارشنبه 21 اردیبهشت1390، ساعت 12:25 ]

ارشد خواندن ما شده است حکایت راه رفتن لاک‌پشت؛ مشخص نیست که چه زمان و چگونه به مقصد خواهیم رسید. یک روز بر اثر گیرایی جو، چند ساعتی در صبح و عصر، آن هم به صورت مداوم سرمان را در کتاب می‌کنیم و ... . اما به ناگه چند روزی را به بی خیالی می‌گذرانیم و انگار نه انگار  که ... .

نمی‌دانیم چرا گاهی مجالی نیست برای خواندن. شاید سفرهای داخلی – از نوع ذهنیات و تأملات نه چندان علمی! و مهم- و رسیدگی به امور خارجی – از نوع رابطه با اطرافیان و آشنایان- دلایلی باشند غیرموجه برای فرار از آن.

جالب است؛ تا دو ماه پیش خودمان دوستان را نصیحت و صدالبته تشویق می‌کردیم به خواندن، آن هم از نوع ارشد؛ حال دوستان ما را به این امر مهم! تشویق و صدالبته نصیحت می‌کنند.

مِن حیث المجموع!!! این چنین که ما مطالعه می‌نماییم، امید است تا بعد از آزمون ارشد، یکی از منابع را به اتمام رسانده باشیم.

انشاالله هر چه خیر است... .

*

الّلـــهُمَّ عَـــجِّــل لِــوَلــیِــکَ الـــفَـــرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، جمعه 29 مرداد1389، ساعت 0:19 ]

اگر شما نیز به سایت دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آقا سر زده باشید، حتماً دیده‌اید که قسمتی به خاطرات ایشان اختصاص دارد. این روزها و همزمان با اعیاد ماه شعبان در حالی که تعدادی از این خاطرات را می‌خواندم، مطلبی به نقل از ایشان توجهم را جلب کرد. فکر می‌کنم حضور در این ماه عزیز دلیل خوبی باشد برای ذکر آن:

"يك بار از ايشان (امام خمینی) سؤال كردم كه در ميان دعاهاى معروف، به كداميك از آنها بيشتر اُنس يا اعتقاد داريد؟ ايشان بعد از تأملى فرمودند: «دعاى كميل و مناجات شعبانيه».

وقتى كه شما به اين دو دعا مراجعه مى‌كنيد، با اين‌كه دعاهاى ديگر هم - مثل ابوحمزه‌ى ثمالى و يا دعاى امام حسين در روز عرفه و دعاهاى فراوان ديگر - برقرارى رابطه با خداست؛ اما در اين دو دعا و مناجات، حالت استغفار و انابه و استغاثه و تضرع به پروردگار را به‌شكل عاشقانه‌ى آن مشاهده مى‌كنيد. دعاى كميل هم مناجاتى با خداى متعال است و رابطه‌ى محبت و عشق ميان بنده و معبود را ترسيم مى‌كند و اين همان چيزى بود كه امام بزرگوار ما، روح و دل خود را از آن روشن و منوّر مى‌داشت."

*

چندی پیش موقعیتی جهت سفر به کربلا در اعیاد شعبانیه برای بنده و تعدادی از دوستان محیا شد. اما به دلایلی من ...

انشاالله که در لحظه نوشتن این مطلب، دوستانم به مقصد رسیده‌اند.

حضور در کربلا و ... آن هم در نیمه شعبان لیاقتی می‌خواهد که ما...

*

الّلـــهُمَّ عَـــجِّــل لِــوَلــیِــکَ الـــفَـــرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، دوشنبه 28 تیر1389، ساعت 1:36 ]

سال سوم هم تمام شد.

آری؛ سالِ سوم دانشگاه هم تمام شد. اینک باید بازگشت به خانه و کاشانه. سه سالی می‌شود که آسمانِ شهرم برایم زیباتر می‌نماید و مردمانش مهربانتر. و این‌ها همه از برکت دوری بوده است و بس.

*

این روزها و پس از سه سال دوری از خانه، نگاه دیگری دارم به آن؛ اینک خدا را شاکرم که ایستادگی کوه‌ها و وسعت دشت‌ها و درخشندگی ستاره‌ها و لطافت چمن‌ها و بوی خوش گل‌ها و ... را که همه دور هستند از دود و آهن و روابط ساختگی، بهتر حس می‌کنم؛ و این‌ها همه از برکت دوری بوده است و بس.

*

این روزها دوری دوستان، مرا دمق کرده است. دوستانی که حال دیگر بخشی از زندگی من هستند و بسیار چیزها آموخته‌ام از آن‌ها. و چه بد که ما همیشه قدر دوست‌داشتنی‌ها را دیر می‌فهمیم.

*

اللهمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

[ نوشته شده توسط عباس مقامی، چهارشنبه 9 تیر1389، ساعت 1:18 ]

درباره وبلاگ

در این وادی برهوت، می‌نویسم آنچه را که در نظرم می‌آید؛ از ریز و درشت تا تلخ و شیرین؛ از بودها و نبودها تا هست‌ها و بایدها. در اینجا از حاشیه‌ها می‌نویسم چرا که هر متنی حاشیه‌ای دارد. به امید گذر از فرع‌ برای رسیدن به اصل.